تبليغاتX
دل نگار

دل نگار

ميلاد ياس معطر رسول اكرم ص مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 18:3  توسط رحيل  | 

در سوگ ياس رسول ...

 

این روزها مردم ما در سوگ آن که در سوگ اسلام محمدی جان داد عزادارند. هنوز از رحلت جانگداز پیامبر اسلام (ص) چیزی نگذشته بود که امت اسلام، در غم از دست دادن پارة تن او، فاطمة زهرا (س) به سوگ نشست. گرامی دخت پیامبر اکرم (ص) که دوشادوش پدر در دوران تبلیغ سیزده ساله مکه و هجرت و ده سال جهاد و تلاش برای نهادینه کردن دین رحمت و رأفت همراه بود، پس از وداع رسول خدا با دنیای فانی، شاهد تحریف های بزرگی بود که به نام خدا و پیامبر خدا و دین و دینداری در امت نوپای اسلام پدیدار شد: از طبقه بندی و تبعیض در میان مسلمانان به بهانة تقدم در ایمان و سوابق جبهه و جنگ گرفته تا کنار گذاشته شدن شایستگان و ترور منتقدان و خویشاوندسالاری و قبیله گرایی که همه و همه با توسل به احادیث و تفسیر آیات و از زبان وعاظ السلاطین زمانه جاری می شد.

بی شرمی را تا بجایی رساندند که به تعبیر شفاف و رسای فاطمه (س) در خطبة فدکیه پس از رحلت رسول اکرم (ص) «کینه های درونی و دورویی شما هویدا شد. جامة دین فرسوده شد. گمراهان به سخن آمدند و فرومایگان سربرافراشتند و شتر اهل باطل به صدا در آمد و دم خویش بجنباند و شیطان سرش را از کمین گاه بیرون نمود و شما را به خویش دعوت کرد. پس بدون درنگ دعوتش را اجابت نمودید و احترامش کردید. شما را تحریک کرد، به حرکت درآمدید، دستور غضب داد، غضبناک شدید. … هنوز زخم دل ما خوب نشده و جراحت ها التیام نپذیرفته، هنوز پیامبر به خاک سپرده نشده بود که به بهانة خوف از فتنه، خلافت را غصب کردید.»

اما آیا براستی، چنانچه برخی واعظان و مداحان زمانة ما مطرح می کنند، دغدغة فرزند پیامبر بازپس گیری ارثی بود که از آن محروم شده بود؟ به نظر می رسد این گونه تقلیل هدف ایستادگی زهرا (س) به دعوای ارث و میراث نه تنها خدمتی به بزرگداشت شخصیت این بانوی نمونة اسلام نیست، بلکه کوچک کردن رفتار عبرت آموز پارة تن پیامبر است؛ تفسیری که بیش از هرکس، صاحبان نامشروع قدرت را خوشایند است. ابن ابی الحدید در توضیح علت عدم پذیرش حقوق انکارناپذیر فاطمة زهرا (س) از سوی حکومت وقت می نویسد «اگر فاطمه را تصدیق می کردند باید به اشتباه خودش اعتراف نمایند و بدین وسیله در آغاز خلافت، جلوی معترضین را باز گذارند و چنین خطری برای دستگاه خلافت قابل تحمل نبود».

                                                                                      از سايت کلمه  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 12:33  توسط رحيل  | 

يک شاخه گل سرخ ؛ تقديم به مردمان وطنم ...

بنشینیم و بیندیشیم!

این همه با هم بیگانه

این همه دوری و بیزاری

به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟

جنگلی بودیم

شاخه در شاخه همه آغوش

ریشه در ریشه همه پیوند

وینک انبوه درختانی تنهاییم

مهربانی به دل بسته‌ی ما مرغی ست

کز قفس در نگشادیمش

و به عذری که فضایی نیست

و اندرین باغ خزان خورده

جز سموم ستم آورده هوایی نیست

ره پرواز ندادیمش.

هستی ما که چو آینه

تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز

نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟

دشمنی دل‌ها را با کین خوگر کرد

دست‌ها با دشنه همدستان گشتند

و زمین از بدخواهی به ستوه آمد

ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد

وینک از سینه‌ی دوست

خون فرو می‌ریزد.

دوست کاندر برِ وی گریه‌ی انباشته را نتوانی سر داد

چه توان گفتمش؟

بیگانه ست

و سرایی که به چشم انداز پنجره‌اش

نیست درختی که بر او مرغی

به فغان تو دهد پاسخ، زندان است.

من به عهدی که بدی مقبول

و توانایی دانایی ست

با تو از خوبی می گویم

از تو دانایی می‌جویم

خوب من! دانایی را بنشان بر تخت

و توانایی را حلقه به گوشش کن!

من به عهدی که وفاداری

داستانی ملال‌آور

و ابلهی نیست دگر افسوس

داشتن جنگ برادرها را باور

آشتی را

به امیدی که خرد فرمان خواهد راند

می‌کنم تلقین

وندر این فتنه‌ی بی‌تدبیر

با چه دلشوره و بیمی نگرانم من!

این همه با هم بیگانه

این همه دوری و بیزاری

به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟

بنششینیم و بیندیشیم!

                                                              (برگرفته از سايت کلمه )

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 11:13  توسط رحيل  | 

نوروز آمد ..

         نوروز باستاني ايرانيان و آغاز سال "صبرواستقامت"

                        بردوستان سبزم مبارک 

                                              گر تو سبزي سبزم      گر تو شادي شادم

                           وطنم ... ايرانم ..          عيد آن روز مبارک بادم

                                      که تو آبادي و من آزادم

                   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 10:58  توسط رحيل  | 

بهار مي رسد، اما ...

               

امسال نوروز چقدر فرق مي کند با همه سالهاي عمرم که گذشت

بوي بهار مي آيد

هوا گرم  و گرم تر مي شود و گاهي با جبر ايام پاياني زمستان؛ رگباري و رعد و برقي ...

خيابانها شلوغ و همچون سالهاي ديگر

 غلغله و پر ولوله

شادماني هاي من هم از جنس شادي هاي کوچک

مردمان سرزمينم است ...

 آمدن بهار و عيد و عيدي و تنگ بلور ماهي ...با هفت سين ارغواني امسال ...

اما قلبهاي بسياري از ما اکنون  رنجور زخم هايي

 است که بر پيکر پاک سرزمينمان

وارد شد و هنوز  اين پيکر بيمار، چه نالان است ...

بعضي روزها را گرچه شاد و اميدوار گذرانديم ، اما بازخوانيش جز زهرخندي برايمان

به ارمغان ندارد ..

روزهاي پسينش را اما چه رنج کشيديم و چه تلخ گذرانديم ، آنچنان که يادآوريش مي دانم که

دلهاي سبز دوستانم را به پژمردگي مي کشاند...

سالي که گذشت ، دلهاي خشکيده مان  به برکت وجود سبز مير، جوانه اميد زد ...

 حرفهاي در گلو مانده مان فرياد شد و جهاني را فراخواند ..

 اما افسوس ! آنها که بايد مي شنيدند ، گوشهايشان را گرفتند و

تا توانستند، غوغا کردند تا نداي سبز ما راه به جايي نبرد...

  شنيدم و خواندم که مير سبز ما ، سال ۸۹ را سالي براي صبر و استقامت نام گذارده ...

 و مگر نه اينکه در نه ماهي که گذشت همگي صبر و پايداري را مشق کرديم ؟؟

 مي دانم که ميرما، در پي زنده نگه داشتن همان جوانه نحيف اميد ماست

که نه ماه است براي ريشه کندنش ، چه ها که نکردند ...

صبري که ازآن مي گويد سکوتي مرگبار نيست که مرده مان انگارند ...

 و استقامتي که مي خواهد ، ايستادگي و پايداري بر همان عهد نخستين مان است

عهدي که بر اساس آن فرياد مي کرديم که دروغ و نيرنگ و ريا ، ما را بس است.  

ما همچنان خروشان و بي قرار ، "هستيم "

ما ماندگاريم و بيشمار

ما بيداريم و اميدوار به آن فردايي که بزرگ آموزگار مهر و مردانگي سرزمينمان

" خاتمي عزيز" ، نويد داد :

که روزگار ي که مي آيد  از آن جويندگان صلح و صداقت و دوستي است.

ما رنگ نمي بازيم و همچنان سبز مي مانيم ،

ما اکنون پس از آن همه رنج و محنت و ظلم ، استوار تر و راست قامت تر ايستاده ايم ..

عهد مي بنديم که سال ۸۹ را نيز سبز ، پويا و اميدوار بمانيم ...

ما زنده به آنيم که آرام نگيريم

موجيم که آسودگي ما عدم ماست

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 9:21  توسط رحيل  | 

اگر خون دل بود ما خورده ایم

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم


ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم!

اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!

گواهی بخواهید، اینک گواه:

همین زخمهایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست، عمری به سر برده ایم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 7:41  توسط رحيل  | 

دلتنگي

هرچند که دلتنگتر از تنگ بلورم                    

  با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش 

تو قاف قرار من و من عين عبورم

بگذار به بالاي بلند تو ببالم

کز تيره ي نيلوفرم و تشنه نورم

                 از سروده هاي زنده ياد قيصر

                

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:20  توسط رحيل  | 

گشت و گذار 2 / اردستان به قدمت ايران

شهرستان اردستان در 110 کیلومتری شمال شرقی اصفهان و در دامنه شرقي‌ کوههاي

 کرکس از سلسله جبال مرکزی ایرن و در حاشیه کویر مرکزی ایران قراردارد. در ‌شمال

 شهر هوا گرم ودر مناطق کوهستاني‌ جنوب سرد مي‌‌باشد. ‌

این شهرستان در مسیر محورهای ارتباطی نایین

 به کاشان قرار دارد و بزرگراه کاشان - اصفهان از شمال

این شهرستان می گذرد .

اغلب مردم اردستان به کشاورزی و دامداری اشتغال

 دارند .

 بنا بر روایات نام این شهر مخفف ارگ دستان (ارگ به معنی قلعه است و

دستان صفت زال بوده است) است و مشهور است که این شهر بدست رستم

 ساخته شده است. اردشير اول‌,موسس‌ سلسله ساساني‌ آتشکده‌اي را در آنجا بنا نهاد.

 همچنين ‌اردستان زادگاه انوشيروان است‌‌. در اوايل‌ قرن چهارم‌ اردستان شهري مستحکم

 با 5 ‌دروازه‌ بود که‌ مساحتي حدود 1مايل‌ مربع‌ رادر برمي‌‌گرفت‌ .

مکانهاي تاريخي وچشمگير اين‌ ‌شهر عبارتند از: ‌

- چندين‌ آب انبار زيرزميني‌

- کاروانسراي جوگند واقع‌ در جاده‌ اردستان‌نايين‌

- مجموعه‌ آسيابهاي آبي‌ در راميان وزواره‌‌

- مجموعه‌‌کاخ سرهنگ آباد در شرق زواره‌‌

- چندين‌ مسجد قديمي از جمله مسجد جامع اردستان .

 

مسجد جامع اردستان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:48  توسط رحيل 

ياد ايام 2 / مسجد

آن روز که رفتم محله قديمي ،نگاهی به مسجد انداختم که قدو بالايش  خيلي بلندتر

 از روزهای کودکی من شده بود ...خیلی هم بزرگتر . یادم آمد روزهای کودکی

و نوجوانی را . مسجد شبهای بسیاری از سال نه فقط شبهای احیا یا دهه محرم

 مکانی بود برای جمع شدن مردم محله. پیر و جوان و زن و مرد و بچه ...

 حتی در شبهای دهه فجر (که هنوز ارج و قربی  داشت بین مردم)

مسجد انگار فقط برای نماز و موعظه نبود خانه دوم بود گاهی هم خانه اول ...

 دیوارهای آجری /حیاط کوچکی که بیشتر پسرهای نوجوان در اطراف حوضش

پاتوق می کردند/ پله های ایوان زنانه که آنقدر باریک بود که اگر پیرزنی برای

 استراحت و رفع خستگی وسط راه می نشست روی پله فقط ما که کوچکتر بودیم

 و کم جثه تر می توانستیم به سختی از کنارش بگذریم ...

 ایوان کوچک زنانه/ پنکه های سقفی و فرش های رنگ و رو رفته که البته

 بیشتر اوقات پر بود از سجاده های نمازگزاران ...

     مسجد آنقدر کوچک بود که حتی جایی نداشت برای آشپزی دهه محرم .

خانه حاج داوود (که خدا رحمتش کنه )می شد آشپزخانه و چه برو بیایی

 و چه سروصدایی ... دیگ و قابلمه وصدای جلیزویلیز روغن و بوی پیاز داغ

 بود تا شام غریبان ...

      اما مسجد محله فقط شبهای محرم نبود که رونقی داشت .

سرتاسر سال هر بار به بهانه ای بروبیایی داشت ...زندگی موج میزد آنجا ...

شورای محله که ریش سفیدها جمع می شدند و بر حسب نیاز مردم کارهایی می کردند

 برای بهبود اوضاع سفره ملت که هیچ خوب نبود ...

کلاسهای کمک های اولیه و تیراندازی و آمادگی جسمانی که همه گیر بود

و حتی خانم های خانه دار وظیفه می دانستند که دوره ببینند و آماده باشند.

 ُزمان جنگ بود آن روزها ... یادم هست

مادر که چهار فرزند قدونیم قد داشت دست مرا که ته تقاری بودم می گرفت

و می رفتیم آموزش ...نوک مگسک... آتش ...یک اتاق کوچکی هم بود  :

  پایگاه بسیجش نام...  

       اما همه خاطرات مسجد برایم به این شیرینی و جذابی نیست.

گاهی خاطرات تلخی هم برایم تداعی می کند . هر سال و هر ماه هفته ها پشت سرهم 

 حجله های سرکوچه عکس جوانان پرپر شده و تشییع جنازه های چه باشکوه ...

 يک روز در خانه بوديم و مشغول خاله بازي ، يکدفعه بلوايي شد در کوچه ،

 انگار همه فرياد مي زدند و مي دويدند ...مادر هم دويد و ما به دنبالش ،

به سر کوچه نرسيده خبر رسيد ؛ علي پسر "بسیجی" مرد بقال را که براي مرخصي

 از جبهه آمده بود، جلوي چشم پدر به گلوله بستند و گريختند ...

 خون کف مغازه مرد بقال موج مي زد و او فرياد که پسرم ...

 بعضي مي گفتند براي کشتن پدر آمده بودند که پسر که جوانتر بود و

زيرکتر فرياد زد و جلوي پدر دويد ، حالا مرد بقال چه کاره بود جز نمازگزاري مومن

 و کاسبي خوش اخلاق که بايد خونش در کوچه روان ميشد ؟ خدا ميداند !

 اين ها بود خاطرات خردسالي و خاله بازي ما ...

 هشت سالي که گذشت و در گذر از ايام کودکي چشممان به عکس شهيد و

حجله عادت کرد ، در روزهاي نخست نوجواني سه جوان رشيد محل را که

در همين مسجد سرکوچه وپایگاه کوچکترش بزرگ شدند و قد کشيدند و

 مهر ديپلمشان خشک نشده راهي دوکوهه شدند در يک روز تشييع کرديم و

 به خاک سپرديم .

 يکي شان حميد آخرين پسر مرد بقال بود، گل سرسبد جوانان کوچه و دانشجوي

 پزشکي "بسیجی" ...آن پسرهای نوجوانی که خمیره وجودشان در پناه خشت و

گل مسجد کوچک و قدیمی محل شکل گرفت حالا در اولین روزهای جوانی برای

بدرقه دوستان خونین پیکرشان آمده بودند. یکی روی ویلچر بود و یکی هنوز

 زخمهای ترش لای پانسمان/ یکی چشمی داده بود و آن یکی آنقدر اوضاعش وخیم

 که هنوز در بیمارستان خوابیده بود تا وداع آخر را نظاره گر نباشد...

        این بود خاطرات نوجوانی ما ... اما زمان نایستاد. قدارتر و گستاختر پیش رفت.

 ماکه رحیل بودیم و باید می رفتیم مسجد قدیمی را به خدا سپردیم و راهی شدیم.

 مرد بقال و حاج داوود و خیلی های دیگر هم رفتند پیش خدا. 

پسرهای نوجوان بزرگ شدند و هر کدام به دانشگاهی و کاری و دفتری و شرکتی و

 مغازه ای  ... روزگار با بی رحمی چهره عوض کرد و لباس های خاکی هر کدام

 به رنگی شدند  اما تا آنجا که می دانم اینها بر عهد و پیمان خود پایدار ماندند و

میراث آنها را که پرپر شدند به بازی نگرفتند..

هر چند که دیگر چندان کارشان به آن پایگاه که  حالا خیلی هم بزرگ شده نیست ...

      آن روز که رفتم محله قدیمی چشمم به قدو بالای مسجد افتاد که حالا خیلی بلندتر

 شده بود .شنیدم چند تایی از مغازه ها و خانه های اطراف را هم خریدند و انداختند

در ملک مسجد که حالا آشپزخانه ای دارد چند برابر خانه همسایه .. کتابخانه دارد

بیا و ببین .. از همه چشم نوازتر تابلوی بزرگ   "پایگاه بسیج" چه عظمتی !

(راستی از آن اتاق کوچک چه خبر! ) 

اما نمي دانم هنوز هم مثل آن روزها زندگي در مسجد موج مي زند يا نه ؟!

هنوز هم کودکان و نوجوانان محل را در خود پرورش مي دهد به رسم ديرين

خانه خدايا نه ؟! هنوز هم زنان و مردان پير و جوان کوچه در صفوف نماز

همديگر را مي بيننديا نه ؟! فرش ها که حالا خيلي هم نو و رنگارنگ شده

 هنوز با سجاده هاي جورواجور پوشيده مي شود يا نه؟!

اما اين را مي دانم که خيلي چيزها عوض شده ...

        يک چيزهاي ديگر در پس زمينه ذهنم هست ...نيمه شعبان امسال...

تابستان پرماجرايي که گذشت ..هنوز تب و تاب مردم نخوابيده

و کاممان تلخ تر از زهر...

 از سر چهارراهي مي گذشتم جواني آمد جلوي ماشين سيني شربت و شيريني

 گرفت، شيشه را پائين آوردم ودست دراز کردم تا بردارم سر که بالا گرفتم

 چشمم به تابلوي پشت سرش افتاد که نوشته بود " پايگاه بسيج مسجد... "

 نمي دانم چه نيرويي دستم را پس کشيد ..شايد هم صدايي بود شبيه تيراندازي

که در مغزم پيچيد .. يادم آمد به تازگي ديده بودم ...

فيلم "پايگاه بسیج مسجد لولاگر" ...

در تاريکي محضي که چراغاني هاي نيمه شعبان هم روشنش نمي کرد به راهم

 ادامه دادم و در خاطرم نقش مي بست خاطرات کودکي و نوجواني...

مسجد قديمي و پايگاه کوچک و حميد و علي و ...

     آخر ما در مسجدي که به حق خانه خدا بود، بزرگ شديم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:43  توسط رحيل 

شباهت نه چندان کم !

شايد شباهت بيش از حد بازيگران نقش سارا و زهرا در سريال " شب هزارويکم"

 که شبها از شبکه ۱ سيما ، پخش مي شود ، شما را هم به اشتباه انداخته باشد که

اين دو نقش را آيا اصلا دونفر بازي مي کنند ؟ يا شايد دوخوهر مثلا دوقلو هستند

يا نسبتي با هم دارند !!! اما در اين وبلاگ مي توانيد ببينيد که سارا و زهرا را

دو بازيگر که سوابقي هم در ايفاي نقشهاي متفاوت در سريال هاي تلويزيوني دارند،

بازي مي کنند . بله !

خواهر بزرگتر يا همان ساراي دکتر موهبتي (دانيال حکيمي)

در واقع آرام جعفري (برادرزاده امير جعفري) است .

 

اما نقش زهرا را که از جنوب آمده "شيوا بلوريان " بازي مي کند. 

 

حالاديديد هيچ نسبتي با هم ندارند و فقط شباهت

غيرقابل انکاري دارند

که البته با سليقه "علي بهادر" کارگردان مجموعه و تلاش اين

دوبازيگر براي يکسان سازي حرکات و طرز سخن گفتن ، بيننده را

به اشتباه مي اندازد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:12  توسط رحيل 

گشت و گذار / اصفهان / خوردنيها !

بعد از آن همه جاهاي زيبا و ديدني که تا حالا حتي نامي از بعضي هاشون نشنيده بوديد، به

سفارش دوستان رفتم سراغ خوردنيهاي لذيذ اصفهان...غذاهايي مثل بريوني ، خورش ماست ،

کله جوش و... از غذاهاي خوشمزه و معروف اصفهانه که با يک بار امتحان ، ديگه هيچ وقت

طعمشو فراموش نمي کنيد.به به

بريوني     

 

بريوني(برياني)نوعي کباب مخصوص شهر اصفهان است که روش پخت منحصر به فردي و

طعم دلپذيري دارد. تهيه و پخت بريوني بسيار دشوار و امري کاملا تخصصي است ، بنابراين

پيشنهاد مي کنم براي صرف بريوني سري به اصفهان بزنيد و بعد از ديدن اثار باستاني اين

شهر افسانه اي ، بريوني رو نوش جان کنيد .مطمئن باشيد که طعمش هرگز فراموشتان نمي

شود و تا نام اصفهان را بشنويد ياد عطر و طعم دلپذير بريوني مي افتيد.

 

مواد لازم :

 

گوشت گوسفند بدون استخوان 200 گرم

دنبه 50 گرم

نعنا تازه به مقدار لازم

پياز خرد شده 1 عدد

زردچوبه 1/2قاشق چايخوري

دارچين 1 قاشق غذاخوري

نمك وفلفل به مقدار لازم

خلال پسته،خلال بادام به مقدار لازم

نان سنگك -

زعفران حل شده 1 قاشق مرباخوري

 دستور تهيه:

گوشت و دنبه را با 1 ليتر اب وپياز خرد شده و زردچوبه مي پزيم پس از نرم شدن گوشت به

ان نمك اضافه مي كنيم .گوشت و دنبه را با هم چرخ کرده و اب گوشت باقيمانده را كنار

ميگذاريم.به گوشت چرخ كرده، فلفل و زعفران و نعناي تازه اضافه كرده و با هم مخلوط و

دوباره چرخ مي كنيم.          كفگير مخصوص برياني را روي شعله گاز ميگذاريم تا داغ شود

كمي از چربي اب گوشت را كف ان مي ريزيم سپس كف كفگير را پودر دارچين وخلال بادام و

خلال پسته مي پاشيم وگوشت چرخ شده را توي كفگير پهن مي كنيم و كفگير را روي حرارت

مي گيريم تا كف برياني طلايي شود نان سنگك را كف سيني پهن مي كنيم و اب گوشت را روي

نان سنگك مي ريزيم و برياني را روي ان بر مي گردانيم.(اين آخرش خيلي حرفه ايه)اطراف

برياني را معمولآ با ريحان و جعفري و پياز تزئين مي كنند. بريوني را با دوغ تازه ميل كنيد.

نوش جان

*********************

خورش ماست

 

خورش ماست از غذاهاي تکميلي و خوشمزه مخصوص اصفهانه که معمولا در ميهمانيها و به

عنوان غذايي تزئيني طبخ مي شه .در اصفهان که خيلي مشتري داره ، اميدوارم هر کس آمد

اصفهان بخوره و خوشش بياد.

مواد لازم:
مرغ 1 كيلو

پياز 1 عدد

اب 2 ليوان

ماست 2 ليوان

زعفران كمي
 

زرده تخم مرغ 1 عدد

زرشك و خلال پسته كمي

نمك و فلفل

طرز تهيه :
 

اب را بگذاريد بجوش بيايد قطعات مرغ را به اب اضافه كنيد كف بوجود امده را جمع کرده وپياز

را اضافه كنيد. بگذاريد حدود يك ساعت بپزد.

بعد از پخت مرغ ها را از قابلمه خارج کرده، آب موجود را از صافي رد كنيد و در همان قابلمه

بريزيد.

ماست را با چنگال بزنيد تا باز شود، زرده تخم مرغ را اضافه كنيد و زعفران را هم . اين مواد

را با اب مرغ مخلوط كنيد و روي حرارت ملايم بگذاريد.

( اگر زرده تخم مرغ به ماست نزنيد نبايد اجازه بدهيد تا سس بجوشد والا مي برد !!!)

در اخر كار كه كمي سس جا افتاد نمك فلفل را اندازه كنيد زرشك و خلال پسته را هم اضافه كنيد

مرغ ها را هم درون سس قرار دهيد و بعد از چند دقيقه سرو كنيد.

نوش جان

***********************

کله جوش


خوراک کله جوش  به استان اصفهان و همچنين ايلات قشقايي منسوب است که بسيار ساده

بوده و به سرعت قابل آماده سازي است .

این غذابا وجود سادگي بسيار خوش مزه و اشتها آوره و من به تقاضاي يکي از دوستان خوش

ذوقم دستور تهيه اين خوراک را در اين پست ميگذارم.

يادآور مي شود که اين دستور مثل همه غذاهاي محلي ، همچنان به صورت حرفه اي در اختيار

مادربزرگهاست .( خدا رحمت کند آقا بزرگ را که خيلي کله جوش دوست داشت.)  


مواد لازم براي سه نفر:


1. نيم کيلو کشک پاستوريزه و يا خانگي

ساييده شده و جوشيده.
۲

. نعنا خشک ساييده شده دو قاشق غذا

خوري


3. پياز خرد شده يک عدد بزرگ


4. گردو خرد شده 50 گرم و يا بيشتر


5. روغن براي سرخ کردن(ترجيحا روغن محلي يا حيواني)


6. نمک و فلفل به ميزان لازم

طرز تهيه:

در ابتدا پياز را در مقداري روغن تفت مي دهيم تا طلايي شود. سپس نعنا خشک را به آن

افزوده و بسيار کم سرخ مي کنيم.
 

کشک را که با حدود يک ليوان آب رقيق کرده ايم به مواد سرخ شده اضافه مي کنيم و هم مي

زنيم تا جوش آمده و يکي دو قل بزند تا به غلظت مناسب برسد.

نمک و فلفل و گردو را اضافه کرده و در کاسه مي کشيم.

معمولا اين غذا را با نان سنگک تريد نموده و ميل مي کنند. برخی ازخانواده ها در کنار کله

جوش گوشت قرمه شده گوسفند را هم صرف می کنند ..راستی مربای به هم دسر بسیار

خوشمزه ای در کنار کله جوشه این مربا هم در اصفهان مشتری زیادی داره...
                                                                        

 نوش جان !

 

                                                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:28  توسط رحيل 

رسا/گناه اول ما

شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است

زباغ لاله خبرهای داغ بسیار است

در این کرانه که باران داغ میبارد

به چشم ما گل بی داغ کمتراز خار است

گناه اول ما "افتتاح پنجره" بود

گناه دیگر ما "انهدام دیوار" است

مرا زمان ملاقات آفتاب رسید

مکان وعده ما "زیرسایه ی دار" است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:7  توسط رحيل 

احوالپرسي

 

گفت : احوالت چطور است؟

گفتمش : عالي است ... مثل حال گل

 

               حال گل در چنگ چنگيز مغول

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:53  توسط رحيل 

یاد ایام 1/ آقا بزرگ

آقا بزرگ ؛ يادش بخير ...

چند روز پيش ، اتفاقي ازمحله قديمي رد مي شدم .مثل همه دفعات

انگشت شمار پيشين که در اين سالها از آن محله گذر کردم ، خيره به

دروديوار نگاه مي کردم و دنبال نشانه هايي از روزهاي نه چندان

دور کودکي مي گشتم.چشمم به نانوايي افتاد. نفهميدم مردم براي خريد 

چه ناني در صف ايستاده بودند ، اما يادم آمد که آن روزها ، نان 

سنگک مي پخت...

يادم آمد ، آقا بزرگ ...

۵ ، ۶ ساله که بودم آقا بزرگ دستم رو مي گرفت و مي رفتيم نانوايي

سنگکي ، روبروي مسجد ...

چه مهربان بود آقا بزرگ ، چه زود دستم رو درين دنياي پر مشغله 

رها کرد و رفت ...

يادش بخير ، عينک ته استکاني و کلاه بافتني ، هنوز يادم هست که هر

غذايي رو با نان مي خورد...

۷ ساله بودم که براي هميشه رفت و گور سرد آشيان قلب گرمش شد ...

مرگش هم مثل زندگيش آرام و بي صدا بود.. اماهنوز هم تو روزهاي

سخت تنهايي ، روياي شبهاي پدر، صورت آقا بزرگه وقد بلندش ...

روح پاکش شاد      

     

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:19  توسط رحيل 

هستم اگر مي روم

 

ساحل افتاده گفت ؛ گر چه بسي زيستم

                     هيچ نه معلوم شد ؛ آه که من کيستم 

موج زخودرفته اي؛ تيزخراميد و گفت :

                     "هستم اگر مي روم ؛ گر نروم نيستم ..."

                                                        از زنده ياد علامه اقبال لاهوري

  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:20  توسط رحيل 

گشت و گذار/اصفهان / کليساهاي جلفا

    شاه عباس اول در اوايل قرن يازدهم هجري، اصفهان را به پايتختي انتخاب کرد و جمع کثيري از ارامنه جلفاي آذربايجان را به اصفهان کوچ داد و براي آنها قصبه اي به نام جلفا و کليساهايي ساخت...

  • کليساي وانک؛بزرگترين کليساي جلفا
  •  
    در بين کليساهاي  جلفا ، کليساي "وانک" از همه مشهورتر است.ساختمان کليساي
  •   وانک در سلطنت شاه عباس دوم در سال ۱۰۶۵ هجري آغاز شده و در سال ۱۰۷۴ هجري (۱۶۶۴) ميلادي به اتمام رسيده است .
  • اين کليسا تزيينات نقاشي گل وبوته ، کاشيهاري هاي جالب
  • وتابلوهاي زيبايي از زندگاني حضرت مسيح ع را دارد و به غير
  • از تابلوهاي نقاشي آن که نفوذ صنعت نقاشي ايتاليا و هلند در آنها
  • پديداراست ، نوع معماري و تمام تزيينات ديگر آن ايراني است...
  • کليساي مريم (س)
  • کليساي ديگري به نام "مريم" يا "خواجه عابد" در ميدان جلفا واقع
  • شده که در سال ۱۰۲۱ هجري بنا شده است .اين کليسا در همان
  • محلي ساخته شده که اولين کليساي جلفا يعني کليساي "هالوپ(يعقوب مقدس) در سال ۱۰۶۷ در آن محل احداث شده بود.

 

در جنب كليساي وانك يا «آمنا پركيج» ، موزه جالب كوچكي بر اهميت كليساي مزبور افزوده است. اين موزه قد يمي ترين كتابي را كه در اصفهان به چاپ رسيده است در اختيار دارد و فرامين سلاطين ايران مجموعه جالبي است كه در موزه ديده مي شود.

درجلفا منازل قديمي عهد صفوي نيزوجود دارد و اكثريت ارامنه پيرو مذهب « گريگوريان» هستند. تعداد ارامنه جلفا بيش از پنج هزار نفر نيست، ولي در حدود دوازده هزار نفر ارامني در دهات فريدن در مغرب اصفهان سكونت دارند.

 در جلفا كليساهاي ديگري نيز وجود دارد، مانند : كلـيساي « گورك» يا كلـيساي « غريب » ، « استپانوس » ، « يوحنا» ، « كاتارينه يا دير كاترينا»، « نيكو غايـوس»، « گريگور»،« ميناس»، « سركيس»، و كليساي « نرسس» .غير از اين كليساها ، ارامنه كاتوليك و پروتستان هم در محله « سنگتراشها» و محله « هاكوپ جان » براي خود كليساي مخصوص دارند.

خليفه گري جلفا با كليه تأسيسات خود توسط شوراي خليفه گري ارامنه ايران و هند وستان اداره مي شود كه خليفه مقيم جلفا رياست آن را به عهده دارد. كتابخانه كليسای « وانك» حدود ده هزار جلد كتاب دارد، در بعضي از كليساها و ديرهاي جلفا تعدادي از شهداي ارمني در حمله افغان مدفون هستند و همچنين در قبرستان قديمي ارامنه در دامنه كوه « صفه» تعدادي از شخصيتهـــاي ارمني و اروپـــايي دفن شده اند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:59  توسط رحيل  | 

گشت وگذار/ اصفهان / آتشگاه اصفهان - برج هاي کبوتر

        " آتشگاه اصفهان ؛بنايي به جامانده از ايران باستان" 

 بر بلنداي كوه كم ‏ارتفاعى در هشت كیلومترى غرب اصفهان ،

ویرانه‏ هایى ازبناي خشتي ضخیم و محكمي به جا مانده که به گفته

مورخین ، یكى از آتشكده‏ هاى معروف اصفهان بوده است. 

اگرچه تعیین تاریخ قطعى ساخت اين بنا مشكل است ، ولى آنچه

مسلم است از دوره ساسانى جدیدتر نمى‏تواند باشد و به سالياني

دور پيش از اسلام برمي گردد .

زرتشتیان ايران باستان ، آتش مقدس را همواره در جایی قرار می دادند كه در دیدگاه مردم باشد ، از اين رو اين عمارت را بربالاي کوه و درحالي که بررودخانه زيباي زاينده رود مشرف است ، بنا کرده اند. مصالح اين ساختمان اگر چه از گل وخشت است، ولی باز هم قدمت وكهولت آن پیداست.

اصفهان که رفتيد سري به تنها بناي به جامانده از دوران قبل از اسلام در اين شهر بزنيد ؛زيرا بيشتر آثار معماري اصفهان در قالبي از معماري ایرانی - اسلامي طراحي و بنا شده اند.

**************************

" برج هاي کبوتر "

در گوشه و كنار شهر تاريخي اصفهان برج هاي مدور و مرتفعي به چشم مي خورند كه بسياري اشتباهاً آنها را دژهاي قديمي شهر به حساب آورده اند.

اين برج ها به كبوتران تعلق داشته و كبوتر خان يا كبوترخانه ناميده مي شده اند بسياري از جهانگردان و خارجياني كه در روزگار صفويه به ايران آمده اند و اصفهان را مورد بازديد قرار داده اند تصاوير زيبايي از اين برجها در سفر نامه هايشان آورده اند و در باره آنها مطلب نوشته اند. با مطالعه اين سفرنامه ها مي توانيم به زوال تدريجي اين برج ها واقف شويم.

در قديم پرورش و نگهداري كبوتر در ايران معمول بوده و كبوتر خانه ها براي بدست آوردن فضله اين كبوتران ساخته مي شد. اين فضولات پس از مخلوط شدن با خاك، كود بسيار عالي مي شد تا خربزه و هندوانه و ساير ميوه هاي جاليزي بهتر پرورش يابند. يكي از خارجياني كه در عصر قاجاريه اصفهان را ديده، از اهمال و سهل انگاري دولتمردان و حكام در نگهداري اين برجها اظهار تاسف كرده و اهميتي كه فضولات اين كبوتران براي مزارع داشته اند اشاره مي كند.

اين برجهاي گرد و بلند كه قسمت فوقاني آنها داراي طرحهاي زيبا و دل انگيز هستند ،داراي حجره هاي كوچكي در داخل مي باشند. اين حجره ها براي اين ساخته شده اند تا كبوتران آشيانه هاي خود را در آن بسازند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:36  توسط رحيل  | 

گشت و گذار / اصفهان / پل مارنان - پل شهرستان

 

    پل مارنان؛شاهکاري ديگر، نشسته بر زاينده رود

       در اصل "ماربين" نام داشته است ، ماربين برگرفته از "مهربين" از فرهنگ      اوستايي است و چون قرنها قبل از ظهور زرتشت ، معبد مهرپرستان بر فراز كوهچه آتشگاه از تمام روستاهاي اطراف آن مشاهده مي شده است، نام اين بلوك هم مهربين بوده كه با تصحيف اين نام در زبان پهلوي ساساني به "ماربين" در دوره ساسانيان و به دنبال آن در طول مدت 15 قرن تاريخ اسلامي ايران پيوسته با همين نام شناخته شده است.

 از زمانهاي بسيار دور همچنان كه پل "جي" يا پل "شهرستاني" واسطه اتصال شمالي ترين ساحل شهري زاينده رود به جنوبي ترين ساحل مقابل بوده ، پل مارنان نيز واسطه اتصال دو ساحل شمالي و جنوبي رودخانه در "غربي ترين" قسمت شهر اصفهان بوده است و قصبات و روستاهاي آباد و سر سبز ماربين از طريق پل مارنان ( پل ماربانان و پل ماربين) به روستاهاي مقابل آن در ساحل جنوبي رود خانه متصل مي شده است .شكل امروزي پل مارنان با نماي ساختماني آن در عصر صفويه تغييري نكرده ولي تعميرات مكرر داشته است .

                      "ديدار ما شبهاي رويايي مارنان"

                      ******************************

                                 " پل شهرستان يا پل جي "

 قديمي ترين پل زاينده رود پل شهرستان است که در ۴کيلومتري شرق اصفهان قرار داشته و اکنون در محدوده شهر است .به نظر متخصصين ، اين پل در زمان ساسانيان بنا  و در زمان ديلميان و سلجوقيان تعمير و مرمت شده است.

 نامگذاري اين پل بدان جهت است که در روستايي به نام شهرستان قرار داشته ، اما اکنون در بخش اصلي شهر اصفهان است . پل جي درواقع يک پل جنگي و نظامي بوده و به لحاظ اينکه تاريخ احداث آن قبل از اسلام است ، بسيار حائز اهميت مي باشد.

وعده ديدار ؛ اصفهان / انتهاي خيابان مشتاق دوم 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:13  توسط رحيل  | 

گشت وگذار /اصفهان / عمارت هشت بهشت اصفهان ؛ کاخ روياها ...

 

عمارت  هشت بهشت

 

 

این عمارت شهر اصفهان نمونه‌ای از کاخ های محل سکونت آخرین سلاطین دوره صفوي است . باغ وسیعی که عمارت درآن واقع شده  جزئی از باغ بزرگ نقش

 جهان بنام "باغ بلبل" است که به دستور "شاه اسماعيل اول" در تاریخ 1080هـ.ق احداث شد.

این عمارت، هشت ضلعي است و چهارنما دارد که با همه شباهتها هیچ یک مانند دیگری نیست . به نظر می‌رسد نمای شمالی ،نمای اصلی است حال اینکه وجود استخر در ضلع شرقی نيز مي تواند تعیین کننده نمای اصلی باشد. 

عمارت دو متربالاتر از سطح زمین ساخته شده و دارای دو طبقه است . پله ها طوری طراحی شده‌اند که از هرطرف مي توان به عمارت فوقانی و تحتانی آمدوشد کرد.

 اتاقهای طبقه اول در چهار گوشه عمارت، تزئیناتی از گچبري و نقاشي دارند. در طبقه دوم مجموعه‌ای از رواقها و اتاقها با در و پنجره‌های خاتم کاري است.

در وسط تالار، حوضی هشت ضلعی از جنس مرمر معروف به "حوض مرواريد" قرار دارد. این حوض طوری حجاری شده که آب از سوراخهایش مانند مرواريد تراوش میکند .

پارک مجلل و زیبایی در اطراف کاخ هشت بهشت ساخته شده که در حال حاضر ازگردشگاههای مشهور شهر افسانه اي اصفهان است .

 ميعاد ما ؛ اصفهان / چهار باغ عباسی /مقابل خیابان شیخ بهائی

به اميد ديدار 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:29  توسط رحيل  | 

گشت وگذار/ اصفهان ، نصف جهان

 

اصفهان نگین ایران زمین 

شهر اصفهان درمرکز ايران از زيباترين  شهر هاي جهان است.  به گفته آندره مالرو نويسنده و پژوهشگر فرانسوي ، فقط دو شهر فلورانس و پکن در دنيا با آن قابل مقايسه اند.

آثار تاريخي اصفهان مجموعه اي از بهترين نمونه هاي بجا مانده از سبکهاي گوناگون معماري ايران در طول هزاران سال است ،چنان که مي توان گفت؛ بيشتر آثار بزرگ و شاهکارهاي هنر معماري ايران پس از اسلام در اصفهان قرار دارد.

در آثار تاريخي اصفهان مي توان انواع و اقسام گنبد سازي ، کاشيکاري، گچبري ، مقرنس کاري ، منبت کاري و خوشنويسي را در عالي ترين شکل ممکن آن مشاهده کرد. آثاري که نشانگر ذوق هنري کمال يافته و ايمان مذهبي هنرمندان سازنده آنهاست و بيننده را چنان مجذ وب خود مي کند که بي اختيار به درون زمان و فضاي خاص آنها کشيده مي شود، و خود را در جهاني از روشنايي و لطافت و سبکبالي احساس مي کند.

از دوره قبل از اسلام ، چيزي به جز بقاياي آتشکده اي در کوه آتشگاه بجا نمانده و تقريباً تمامي آثار تاريخي بجا مانده مربوط به دوره اسلامي است. بويژه آثار دو دوره باشکوه از تاريخ اصفهان يعني دوره "سلجوقي" و دوره "صفوي" برجستگي خاصي دارد و هر کدام داراي ويژگي هاي خاص و سبک معماري منحصر به فردي است. ويژگي ديگر معماري اين دوره سکوت و درونگرايي به دور از هر گونه جلوه گري آن است . بجاي آنکه بيننده تحت تاثير آني آن قرار گيرد ، آرام آرام زيبائي و عظمت اسرار آميز آن را در جاي خود احساس مي کند .

عصر صفوي ، عصر کمال و شکوفايي نبوغ معماري و شهرسازي در ايران است. زيباترين و با شکوه ترين آثار معماري ايران در همين دوره توسط معماران خلاق و هنرمندانی چون محمدرضا و علي اکبر اصفهانی آفريده شد. از ويژگيهاي مهم در شيوه معماري اين دوره ، علاوه بر استحکام و زيبايي فرم ، درخشش بيان است . در آثار اين دوره تابش رنگ و نور ، و جذابيت سطوح و شکوه چشمگير آنها ، احساس زيبائي خيره کننده اي در بيننده ايجاد مي کند و طنين رنگها و سطوح مکرر کاشيهاي درخشان به منظره اي شفاف ، مجرد و روحاني تبد يل مي شود. معماري اين دوره از لحاظ وسعت و کارآيي ، بسيار متنوع است و در تمامي ابعاد حيات فرهنگي ، اجتماعي و اقتصادي مردم حضوري زنده و پويا دارد . باشکوهترين مساجد ، عظيمترين ميدانها، زيبا ترين پلها و خيابانها، بزرگترين بازارها، مدرسه ها ، کاروانسراها و .. در اين عصر ساخته شد. و همه در نوع خود در اوج کمال هنري ، استحکام و کارآيي و بعضي چنان باشکوه و زيبا و کامل ، که گاهي نمي توان باور کرد که انساني ناچيز آن را پديد آورده باشد و براستي چه چيزي جز عشق و آسمان و درک عميق زيبايي مي تواند اينهمه را پديد آورده باشد؟ و اصفهان را اصفهان کرده باشد؟ و شايد تنها بتوانيم اين گفته پيرلوتي نويسنده فرانسوي را تکرار کنيم که:

" اصفهان نه تنها آئينه تاريخ تمدني کهنسال است، بلکه آئينه خلاقيت بشر است. اصفهان خود به تنهايي کهکشاني است که دست يافتن به ژرفاي زيبايي و عظمت آن ممکن نيست."

دوستان عزيز ، در اين دل نگار براي آشنايي بيشتر با شهر اصفهان به معرفي آثار گمنام تر شهر اصفهان مي پردازم. به نظر مي رسد بناهاي مشهوري چون پل خواجو  يا منار جنبان براي عموم ايرانيان شناخته شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:13  توسط رحيل  |